تبليغاتX
آن گوشه ی دنج سمت چپ
*...دراز کشیده به پشت فقط به بازی سایه ی عظیمش بر این یا آن دیوار نگاه می کرد ،گاهی

 یک دیوار و تمام سقف را می پوشاند . بالاخره هم خوابش برد . کی لباسهایش را کنده

بود؟بی بی هنوز خواب بود ،لباس پوشید و اول طرح کاملی از صورتش زد ،بعد هر عضو

صورتش را جدا جدا کشید . گردنش را هم کشید .گوشه ی لحاف را لوله می کرد و جلو 

می رفت .  بی بی بیدار شد ،گفت:«آنجا نشسته ای که چی ؟بیا ور دل خودم .»

احتیاجی نبود ،مثل همه ی آن دختر بچه ها که اول باش بخوابد و بعد دست بکشد . دست و

آغوش یا بهتر دست و خواهش یکی بود انگار با هر دو پنجه بکشد یا با هر ده انگشت ببیند . 

می گفت:«خوشا به غیرت تو ،گفتم پیر شدم ،پنج سال بود مرد ندیده بودم ،انگار بگیر هزار

 سال .»

او هم ندیده بود ،همه اش به بعد یا قبلش فکر می کردند . برای همین مست می شدند .

 همین را بایست می کشید ،همانطور که یک جفت بایست باشند . صبح که خداحافظی 

 می کرد بانو می گفت :«باز هم که می آیی؟»

«اگر عمری بود .»

کدخدا می گفت :«بر می گردند ،همه شان ،تو هم بر می گردی .»

 

*از مجموعه ی «خوابگرد و داستانهای دیگر »-نشر پویا -مشهد -اول تابستان ۱۳۶۹

 ** این داستان گلشیری به نظرم در حد و اندازه ی یک دوره ی کامل داستان نویسی است .

*** زن زیبایی می گفت :«دوست دارم به همه ی مردانی که می گویند عاشقم شده اند

پاسخی مثبت دهم . دوست دارم همه ی آنها را در آغوش گیرم . دوست دارم همه شان را

زیر پر و بالم بگیرم . همه را عاشقی بیاموزم . همه را ... حتی آنهایی که فقط به تنم چشم

دوخته اند و آن را می خواهند . می گفت : اینجا همه تشنه اند ، همه تشنه اند . ببین چقدر

خسته اند ،ببین چقدر ضعیفند . ببین چقدر کودک مانده اند .... همه تان بیایید ،همه تان بیایید...

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 17:17 |
امروز دقیقن یک ماهی می شود که دوباره شروع به کار کرده ام . با عنوان «حسابرس» در شرکتی

خصوصی در تهران .البته کارها ماموریتی ست و شهرهای مختلفی را باید بروم که البته این آوارگی و 

  لا مکانی را بسیار دوست دارم .سه ماهی ست از اهواز رفته ام و رفته ام و دارم می روم .مدام از او

دور می شوم . با هر گامی که بر می دارم با هر نفسی که می کشم .اهواز دوست خوبی بود برایم اما 

 نمی توانست پا به پایم بیاید . شاید هم نمی خواست . دوستش داشتم و او هم .اما «نمی توانست ».

    خیلی وقت ها ،خیلی چیزها ،خیلی آدم ها و خیلی مکانها «نمی توانند»،«نمی خواهند »، 

 «نمی فهمند »،«نمی شوند »و من برای همین می خواهم رهایشان کنم . اما همیشه 

 دوستشان خواهم داشت . شاید به خاطر «نتوانستن » هایشان .

     در این چند ماه شیراز و اصفهان و تهران را دیده ام و «تهران » را برگزیده ام برای ماندن . و «ماندن »

 چه معنایی  می تواند داشته باشد وقتی تو همیشه آماده ی رفتنی ؟!

     «ماندن » مثل همه چیز این جهان می تواند باعث هر نتیجه ای شود . گاهی بزرگ و مغرورت می کند

 ،عمیق و صبورو وفادار .گاهی حقیر و ناتوانت می کند ،ضعیف و نابینا . چه کسی می داند چه وقتی باید

 برود و چه وقتی باید بماند؟

شاید بزرگترین درسی که از «ماندن » آموخته ام ،کسب توانایی «دوست داشتن » هر چیزی و هر کسی

 و هر مکانی که کوچکترین قابلیتی برای «دوست داشته شدن » دارد ،بوده است .اینکه بتوانی 

  کوچکترین ها  را هم ببینی و با مقاش حوصله بیرونشان بکشی حتی از توده ی لجنی که آنها را 

  فرا گرفته .

این درس را مدیون «ماندن » در «اهواز » هستم . حالا می دانم که اگر این درس را نمی آموختم   

 «رفتن »و «ماندن»«از »و«در» هر جایی ،هر موقعیتی ،کنار هر انسانی ، روی زیبای خودش را عیان 

 نمی کرد . شاید حالا بعد از این سالها، در آستا نه ی پایان دهه ی سوم زندگی ام ،آموخته ام چه

زمانی باید «رها کنم » هر چیزی ،هر کسی و هر جایی را . 

پی نوشت ۱:گاهی کاری می کنی در اوج هیجان و عصبیت و بعد می بینی کاملا درست عمل کرده ای .

می دانی چه لذتی دارد؟

پی نوشت۲ : این روزها مجموعه داستان«برادران جمال زاده » و مجموعه مقالات «تاروشنایی بنویس»

«دکتر احمد اخوت » را خوانده ام و لذتها برده ام ،به خصوص از دومی . بخوانیم و بیاموزیم .

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 0:57 |
من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

                                این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید

                                                           در دل ام

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

                                     ناگهان

می روید از زمین ...

 

 *    از شعر «ماهی » از دفتر «باغ آینه » احمد شاملو

**  آیا شاعران پیامبرانند؟

*** یادم می آید در دعواهای نوجوانی ، زمانی برنده بودم که ابتدای دعوا ،در حد مرگ کتک  میخوردم  . آن نفرتی که می گذاشتم جمع شود در عضلاتم . آن نفرت . بزن رفیق . نابودم کن .

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 1:30 |

«یونس !تو هیچ وقت دلبسته ی کسی شده ای ؟»

چشم چپ مرد درخشید:«بله،رشته ی جادویی واژه ها ،تصاویری که تنها یک بار در تیرگی می درخشند،برای شکار آنها روز و شب در کمین می نشینم .گاهی خودشان می آیند ،اندامم به رعشه می افتد . تا صورت مادی نگیرند ،برای نجات راهی نیست.»

«چه تصاویری ؟»

«فرق نمی کند :لیوانی خالی ،لبخند زود گذری پشت پنجره ،رویش دانه یی از ترک خاک ،باریکه ی نور  صبح روی کرکهای ساعد انسانی خفته ،پرچینهای زیر باران ،موریانه ای که از درون ،چوب کهنه را شیارمی زند.تک تک تصاویر مهم نیست ،هستی از ترکیب آنهاست ،ساختن جهانی هماهنگ،در برابر هرج و مرج ،همسرایی آواها،آهنگ آفرینش.»

وهاب به پاره های ابر صورتی در آسمان عصر نگاه کرد :«پس کی زندگی کرده ای ؟»

«تا نوک قله ها بالا می رفتم ،رودخانه ی کف کرده را نگاه می کردم ،روی علفها می خوابیدم ،سایه ی ابرها ،بر دره ها پیش می رفت .درپنج سالگی پیر شدم ،حالا هیچ سنی ندارم . گردش زمین و زمان را بیهوده    می دانستم . بعد ها اعتقاد پیدا کردم در بیهودگی معنایی ست ، هر رابطه ایی به اصل خودش می رسد و گرنه نابود می شود .(دستها را بر سینه صلیب کرد)از صورتهای مجازی ،سایه های فانوس خیال ،طرحی نو رقم می زنم ،دل به این کمال می بندم .»

* از کتا ب« خانه ی ادریسیها »،غزاله علیزاده ،انتشارات توس

**کتاب خواندن کار وقت گیری ست . گاهی خسته کننده است . گاهی حتی آزار دهنده است . اما آن وسط اگر شانس بیاوری و بخت هم با تو یار باشد ، چیزهایی کشف می کنی و جمله هایی جلویت فوران می کند که همه ی آن خستگی را از تنت بیرون می کند .

*** داستا نهای علیزاده کند و آرام پیش می روند انگار موقع نوشتن مدام وسواس آن داشته همه تصویرها و معانی نهفته در آن لحظه ی داستانی را بروبد و روی کاغذ بیاورد و حتی تکه ای جا نماند . اما این انگار خاصیت کلام است ،اینکه او چیزهایی را گفته بی آنکه نوشته باشد .

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:32 |

زنها عقب کشیدند . دایه با تشر گفت :«محکم بگیرینش.»و دوباره تخم مرغ را فشار داد. زنها  ساکت  نگاه می کردند.انگشت دراز دایه را دید که مثل ماری لای شلیته اش می پیچید،دایه انگشتش را پاک می کرد:

«روغن»

 لیزی و سردی انگشت دایه را میان پا یش حس کرد . خیس عرق شده بود . سردش بودو  می لرزید . دایه انگشتش را که بالا گرفت صورتش از هم شکفت . چشمانش برق زد . زنها چشم به دهان او ساکت ماندند . دایه دستش را با حوصله به طرف نخلها آنجا که جن پیر خانه داشت تکان داد و گفت :

«شکر...»

صدای کل در آبادی پیچید .زنی قندانی را روی سرش خالی کرد . مادر روی دست زنها غش کرده بود .مریم با چشمانی مات نگاه می کرد.دایه پیر با دست روغنی جلو آمد و او را که بی حرکت افتاده بود بوسید و گفت:

«خانم دکتر ...ننه ات رو سر بلند کردی ...آبادی رو سر بلند کردی .»

مریم چیزی نمی شنید به جز صدای باد که در میان سنگهای شیطان کمانه کرده بود.

*از  داستان «سنگهای شیطان » در مجموعه ای به همین نام -چاپ اول ۱۳۶۹-نشر مرکز

 ** منتظرم برای دیدن  رمان ها و داستانهای جدید خانوم روانی پور . برای خواندن وآموختن .

*** محمد حقوقی و اسماعیل فصیح و سیف ا... داد و دوستان بسیار دیگری از بین مان رفته اند در این روزها .نمی دانم چه حرفی باید بزنم . حرفی نیست .

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:52 |