تبليغاتX
يادداشت های مهدی ربی
می گوید:زندگی ات چطور است ؟

می گویم :نمی دانم .

می خندد و به سیگارش پکی می زند.

- حال می کنی ؟ با زندگی را می گویم . کیف می کنی .

- خوب راستش  دارم یک کارهایی می کنم.

- نه نشد . کیف می کنی. مثلن یک عشق بازی گرم .

می خندم . نه بخاطر صراحتش بخاطر یکجور حماقتی که در خودم حس می کنم.

- بدک نیست .

- حالا شد . برو ولگردی . ول ول شو . کثافت شو از نگاه دیگران . می دونی ولگردی یعنی چی ؟

- آره . دارم انجامش می دم .

- جدی ؟چیزی هم دستگیرت شده ؟

- دارم کیف می کنم و نگاه می کنم .

 سیگارش را می گیرم و پک آخر را می زنم.

- هر وقت می بینمت یک چیزی از تو یاد می گیرم .

- آره ؟برو پی کارت بچه جون .

می خندد . می خندیم . پیر شده است .

- راستی دوست دخترت حالش چطوره ؟

-خوبه .

- قصد ازدواج که ندارین ؟

- نه نه .

- خوبه . خوبه . خب پسرم من باید بروم .

دست می دهیم . می رود .....

 قسمتهایی از یک داستان بلند به همین نام .

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 4:0 |
برای کسانی که  می نویسند «بهرام صادقی» نامی آشناست و البته برای آنان که به قصد التذاذ کتاب

می خوانند شاید کمتر آشنا . تا آنجا که من می دانم «سنگر وقمقمه های خالی » و «ملکوت » را 

برایمان باقی گذاشته است . راستش من پیش از این چند تا از کارهایش را پراکنده و با فاصله خوانده

بودم و همین باعث شده بود درک روشنی از نگاهش و سبکش در نوشتن نداشته باشم . فرصتی

دست داد و مجموعه داستان «سنگر وقمقمه های خالی » را خواندم اینبار منظم و با ترتیب زمانی

و دقت کافی البته در اندازه فهم و توانایی خویش . بهترین توصیف برای او و کارهایش « متفاوت بودن »

است. داستانهای او غریبند با سوژه ها و فضاهای منحصر به فرد و البته شبیه به هم . به جز داستان

اول «فردا در راه است » که داستانی است شبیه به داستانهایی که در آن دهه ها بیرون می آید و البته 

داستان بدی هم نیست باقی کارها مهر او را بر خود دارند :

۱- صادقی در هیچ داستانی فرو نمی رود . حضور راوی پر رنگ است که شباهت نزدیکی هم با او دارد .

۲- اجازه نمی دهد که خواننده با هیچ یک از آن آدمها همذات پنداری کند . مدام به تو یاد آوری می کند

که این یک داستان است و غرق نشو و به حرفهایم دقت کن. یکجور فاصله گذاری و خود آگاهی در

فضای داستانها جاری است .

۳- فضا ها تلخ و سیاه گزنده اند. کوچکترین اشتباهات و سو تفاهم ها آن آدمها را می برد به لبه ی پرتگاه

سقوط و فرو پاشی یا آنها را سخت درگیر یک موقعیت فلسفی و بنیادین می کند .

۴- داستانهایی شهری و مدرن که گاهی به نظر می آید جای پرداخت بیشتری دارند .

من با کارهایش حال کردم و البته نه با همه ی آنها . این مجموعه ۲۴ داستان دارد که من ۹ تا از داستانها

را دوست داشتم و اگر کمی اغماض را بگذارم کنار ۴تا .

صادقی نام مهمی است در ادبیات داستانی ایران بخصوص با آن فردیت خاص خودش و با آن خلاف آب

شنا کردن هایش . او به واقع صادق است و اهل دروغ نیست و صر یح ترین داستانهای ایرانی را نوشته

است . درباره ی او بسیار گفته اند و نامش در ادبیات ایران ماندگار خواهد بود .

۱-فردا در راه است ۲-وسواس ۳-کلاف سر در گم ۴-گرد هم ۵-سنگر و قمقمه های خالی

۶-با کمال تاسف ۷- غیر منتظر ۸-آ قای نویسنده تازه کار است ۹-سراسر حادثه

البته این نظر من است شاید شما از کارهای بیشتری خوشتان بیاید یا ....   

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 13:21 |
-آقا !برای پیاده ها هیچ خیابانی یکطرفه نیست.باور نمی کنید؟

-چرا قبول می کنم و باز هم می ترسم و بیشتر .

-پس پیشنهاد مرا رد می کنید .

-دیگر گذشته است . حالا تو واقعن عاشقش هستی ؟

-«ما»عاشقش هستیم آقا.

-با همین یک تا پیراهن رنگی و دست های خالی؟

-بله آقا...ما می خواهیم با دست های خالی عشق را تجربه کنیم .ممکن نیست؟

-چرا نیست ؟حداقل با دست های خالی بازی کردن این خاصیت را دارد که چیزی نمی بازید .

-چطور نمی بازیم ؟ما خود عشق را می بازیم و قمار بزرگتری هم وجود ندارد.

-و به من چطور اعتماد می کنید ؟

-این رسم تازه یی ست.  

داستان «دعوت به شراب کهنه» از مجموعه ی «تضاد های درونی »انتشارات آگاه سال ۱۳۵۴شمسی

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 14:32 |
در این چند روز «داستانهای نیویورکر» را خواندم به ترجمه ی « لیلانصیری ها » و «جن زده »  ترجمه ای

 است از«ستاره فرجام» .داستانهایی از نویسندگان اسپانیایی زبان.من انتخاب های« نصیر ی ها» را

واقعن دوست دارم . از کتاب اول «خرسی که از پشت کوه آمد »آلیس مونرو و « زنان آسیب پذیر»جان

آپدایک به نظرم فوق العاده بودند و از کتاب دوم با  «ماریا دس پراسرس»مارکز و «دوستان»فوئنتس و

«بی تفاوتی اوا »پوئوتولاس واقعن حال کردم . عجیب است این آمریکای لاتینی هادارند ادبیات

دنیا را قرق می کنند با این داستان نویس های قلدرشان . قصه گو هایی هستند مادر زاد.

کاش ادبیات فارسی  بتواند حق خودش را از ادبیات امروز جهان باز پس گیرد.

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:40 |
چند روزی است که از تهران بازگشته ام . با لوحی زیبا در دست که دوستش دارم. تندیس را دیگران

بردند.مبارکشان باد .جلسه ی فوق العاده ای بود. آدمهایی را دیدم که سالها با خواندن کتابها و ترجمه

هایشان لحظات زیبایی را تجربه کرده  بودم . در جلسه ای لوحم را گرفتم که مفاخر ادبیات کشورم

حضور داشتند و با چه فاصله ی نزدیکی . محمود دولت آبادی .بهرام بیضایی.رضا سید حسینی .جمال 

میر صادقی .سیمین بهبهانی . شفیعی کدکنی .جواد مجابی .فروغ پوریاوری .مهدی غبرایی.عنایت 

سمیعی .مژده دقیقی .میترا الیاتی. محمد چرمشیر.اسدا...امرایی و بابک احمدی که چقدر نازنین 

 است با آن ترجمه های ارزشمندش و خیلی های دیگر که از دیدنشان لذت بردم . دولت آبادی را در

آغوش گرفتم این پهلوان رمان نویسی ایران را .با پوریاوری گپ زدم و تشکر کردم که کوندرا را برایمان

ترجمه می کند و دست چرمشیر را فشردم بابت پر کاریش و کتابی به یادگار به استاد میرصادقی دادم

و همچنین به جناب امرایی .بیضایی غیب شد و نتوانستم بیشتر ببینمش . روز غریبی بود آنقدر که

احساس کردم پر پر شدم .لبریز از فضاهایی که باید ساعتها بگذرد تا جذب من شوند. آنها انسانهایی

هستند که برای ادبیات ایران تلاش می کنند و این از همه چیز مهم تر است. پایدار باد ایران .

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 23:46 |