یک دیوار و تمام سقف را می پوشاند . بالاخره هم خوابش برد . کی لباسهایش را کنده
بود؟بی بی هنوز خواب بود ،لباس پوشید و اول طرح کاملی از صورتش زد ،بعد هر عضو
صورتش را جدا جدا کشید . گردنش را هم کشید .گوشه ی لحاف را لوله می کرد و جلو
می رفت . بی بی بیدار شد ،گفت:«آنجا نشسته ای که چی ؟بیا ور دل خودم .»
احتیاجی نبود ،مثل همه ی آن دختر بچه ها که اول باش بخوابد و بعد دست بکشد . دست و
آغوش یا بهتر دست و خواهش یکی بود انگار با هر دو پنجه بکشد یا با هر ده انگشت ببیند .
می گفت:«خوشا به غیرت تو ،گفتم پیر شدم ،پنج سال بود مرد ندیده بودم ،انگار بگیر هزار
سال .»
او هم ندیده بود ،همه اش به بعد یا قبلش فکر می کردند . برای همین مست می شدند .
همین را بایست می کشید ،همانطور که یک جفت بایست باشند . صبح که خداحافظی
می کرد بانو می گفت :«باز هم که می آیی؟»
«اگر عمری بود .»
کدخدا می گفت :«بر می گردند ،همه شان ،تو هم بر می گردی .»
*از مجموعه ی «خوابگرد و داستانهای دیگر »-نشر پویا -مشهد -اول تابستان ۱۳۶۹
** این داستان گلشیری به نظرم در حد و اندازه ی یک دوره ی کامل داستان نویسی است .
*** زن زیبایی می گفت :«دوست دارم به همه ی مردانی که می گویند عاشقم شده اند
پاسخی مثبت دهم . دوست دارم همه ی آنها را در آغوش گیرم . دوست دارم همه شان را
زیر پر و بالم بگیرم . همه را عاشقی بیاموزم . همه را ... حتی آنهایی که فقط به تنم چشم
دوخته اند و آن را می خواهند . می گفت : اینجا همه تشنه اند ، همه تشنه اند . ببین چقدر
خسته اند ،ببین چقدر ضعیفند . ببین چقدر کودک مانده اند .... همه تان بیایید ،همه تان بیایید...

