...همیشه معنایی دیگر در کار است.معنایی که از خود اثر جداست.

مفسران انقلابی و مفسران غیرانقلابی همگی در این نکته متفق بودند

که آثار کافکا فاقد نیروی لازم برای کنش انقلابی است.و انقلاب یعنی

تسخیر قدرت سیاسی و زیر رو کردن بنیان اجتماعی اقتصادی جامعه.

اگر معنای انقلاب این است، در این صورت آثار کافکا ربطی به انقلاب

ندارند. اما آثار کافکا انقلابی اند از این لحاظ که آنها ترسیم گر خطوط

گریزند.آنها نشانگر رمزگشایی از قانون، از نهاد واز قراردادند. چنانکه آثار

نیچه چنین است. چنان که آثار بکت چنین است. آثار کافکا آثاری اند در

پیوند با خارج. خارج چیزی است که نتوان رمزگذاری اش کرد. قلمرو

ناشناخته . قلمرو بی معنایی. بی زبانی. قلمرو نیروهای اقلیت. قلمرو

سوژه کوچرو. این قلمرو ها ، این نیروها پیوسته قلمروها و قطعات

سفت و سخت جامعه ، فرهنگ را در می نوردند. قطعات سفت ،

براساس دیدگاهی دوبن انگار شکل گرفته اند.طبقات اجتماعی،

جنسیت ها، زن- مرد، سن ها، بزرگ سال- خردسال، نژادها ، سیاه

–سفید؛ قطعاتی که بیانگر تدابیر قدرت نیز هستند. یعنی مجموعه ای

رمز که قلمرو را مشخص می کند"به قلمرو من نزدیک نشو، اینجا من

دستور می دهم" .آثار کافکا در وهله اول تجسم گر خطوط گریز از این

قطعات اند. گرگور سوسک می شود، نه از طریق تقلید و هم هویت

شدن با سوسک. بلکه با گذر از روی خط گریز و عبور از یک قطعه به

قطعه ای دیگر.این یعنی مولکولی شدن. یعنی آستانه را به تشدید

واداشتن. از مرز گذشتن. دیگر موضوع، ترکیب و سنتز دو واحد نیست.

سنتز یک و دو، بلکه موضوع وارد شدن یک سه است که همیشه از

جایی دیگر می آید. ازخارج و دوبنی بودن دو واحد را بر می آشوبد.

موضوع اضافه کردن یک قطعه جدید به قطعه های قبلی نیست. بلکه

دنبال کردن خطوط دیگر در میان خط تقطیع شده است. از شرق و غرب

حرف می زنند.اما باید از جنوب سخن گفت. هر کسی  جنوب خودش را

دارد. خط گریزش را. خط قلمرو  گریزی اش را. تروایایی ها و یونانیان در

جنگ اند. آمازونی ها از راه می رسند. ابتدا بر تروایایی ها می تازند.

یونانیان فریاد برمی آورند آنها با ما هستند. اما آمازونی ها بر آنها هم

می تازند.آثار کافکا این جنوب را ، این خط میانه را مجسم می کنند. 

قلمرو جنوب قلمرو مردمان اقلیت است. کوچروان . آنها مرزها را پشت

سر می گذارند. به امپراتوری ها می تازند. امپراتوری معنا،

ترانساندانس، امپرتوری رمزها و کدها، امپراتوری پدر، امپراتوری ادیپ.

آنها ادیپ را از خود بیرون می کنند. دفع می کننند. همچون دفع قدرت

فلج کننده و اخته کننده ای که ما را تبدیل به سوژه های سربراه و حرف

شنو کرده است: تو محکومی. تو گناهگاری. تو باید بر میل ات افسار

بزنی. تو باید . این توباید فرمان های منفاد کردن ماست. چه فرمان های

امروزین روانکاوان باشد("چنین و چنان باش ، تا شفا یابی") چه فرمان

های کهن کشیشان. در رو و گریز، از قلمرو  گریختن یعنی بی سوژه

شدن. یعنی بی "اگو"شدن. رسیدن به وضعیتی که دیگر نتوانی بگویی

"من".وضعیت اسکیزو. روانکاوی می خواهد اسکیزو را درمان کند. درمان

اسکیزو یعنی اخته کردنش. یعنی از پا انداختنش، واداشتنش به دراز

کشیدن روی کاناپه روانکاو، از پاانداختنش ، منع کردنش از رفتن به

خیابان، از خود را در کوهستان دیدن، از نفس کشیدن هوای آزاد به

جای خفقان گرفتن در اتاق های تاریک و نمور روانکاوان. از  سکونت در

جوار خدایانی دیگر، یا اصلا هیچ خدایی. هیچ پدری ، هیچ مادری؛ با

طبیعت بودن، در طبیعت بودن. در پیوند عمیق با هر شکل زندگی.

بازگشت به وضعیت قبل از دوگانگی انسان و طبیعت. یا فراتر رفتن از

آن. انسان طبیعی بودن. روسو پیش تر گفته بود انسان در وضعیت

طبیعی امکان ندارد میان مایه شود. میان مایگی از طبیعت ناشی نمی

شود. از فرهنگ و از جامعه برمی خیزد؛ از تمدن.وضع طبیعیْ فضیلت

است.  امکان ندارد وارث کسی باشی و آرزوی مرگش را نکنی. این بی

فضیلتی است.اما اینگونه نیست که از یک طرف انسانی باشد و از

طرف دیگر طبیعتی. درونی باشد و بیرونی. سوژه ای باشد و ابژه ای.

علتی باشد و معلولی. بودی باشد و بازنمودی، ظاهری باشد و عمقی.

همه چیز بر روی یک سطح است. سطح درونمان.آنچه هست فرایندی

است که یکی را درون دیگری تولید می کند. در این حالت درون و بیرون،

خود و غیر خود معنایی ندارد. این انسان طبیعی یا

homo natura   است. [Deleuze, 2004:52]جوهر انسانی طبیعت و

جوهر طبیعی انسان  درون طبیعت به شکل تولید یا صنعت یکی می

شوند. درست همان طور که در زندگی انسان به عنوان نوع یکی می

شوند. دیگر از منظر سودمندی به صنعت نمی نگریم. بلکه از منظر

یکسانی بنیادی با طبیعت به عنوان محصول انسان  می نگریم. انسان

دیگر ارباب خلقت نیست. بلکه بیشتر کسی است که در پیوند نزدیک با

زندگی و همه شکل ها یا همه انواع هستی است. کسی است که

مسئول ستارگان و زندگی حیوانی است و پیوسته یک ماشین – اندام را

به یک ماشین- انرژی وصل می کند.درختی را به بدنش. پستانی را به

دهانش.  خورشیدی را در مقعدش. او نگهبان جاودانه ماشین های عالم

است...


*قسمتی از مقدمه کتاب «به سوی ادبیات اقلیت» -نوشته ژیل دلوز و فیلکس گاتاری- به قلم

دوست گرانقدرم دکتر شاپور بهیان که به رفاقت با او افتخار می کنم .انسان شریفی که در سکوت

کار میکند و خوب کار می کند .


** دو سال پیش در کلاس نقد ادبی بحث این کتاب شد .استاد از نوعی الگوی ضد ادیپی گفت . از

انسان کولی وش و رونده . از کسانی که بر مرز ها می زیند . از ولگردها . از ولگردی به مثابه

سبکی برای زیستن . از طغیان نوع جدیدی از هستی شناسی. می بلعیدم و یادداشت بر می

داشتم . فکر می کردم کاش می شد اصل مطلب را خواند با ترجمه ای معتمد...حالا آرزویم برآورده

شده . اما توفیق بیشتر با خواندن مقدمه ی پر و پیمان شاپور بهیان کامل شد . شلاقی نوشته

است و پرقدرت و رها کننده . بهیان تیز می اندیشد و من لذت می برم از نگاهش و انتخاب هایش .

نوشته اش بوی جنوب می دهد . جنوبی وحشی و گرم . جنوبی به معنای همه ی جنوب های

جهان . جایی که آفتاب تیز می تابد ،آسمان وسیع است ،دشت تا افق ادامه دارد ،آبهای آزاد و بی

انتها می درخشند و جاشوهای بی وطن ترانه می خوانند ... اما اینها فقط ظاهر کار  است ...

همیشه معنای دیگری در کار است ... .تبریک به دکتر بهیان و آرزوی سلامتی و شادی برای او .


*** متن کامل مقدمه از اینجا قابل دریافت است:http://nashremahi.com/book/525



+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه یازدهم دی 1392 و ساعت 17:16 |

اینرسی ،لختی ،سکون... گاهی که کاری را برای مدتی به تعویق می اندازی شروع دوباره اش جهادی می طلبد،چه بلند شدن از رختخوابی گرم و نرم در صبح های سرد زمستان باشد ،چه به بستر رفتنی به هنگام در نیمه شب . نوشتن دوباره در اینجا برایم حکم بر هم زدن روزه ی سکوتی را داشت که به اراده نگرفته بودم اما هر روز که گذشت شیرینی اش بیشتر زیر دندانم مزه کرد . یکجور بی عملی نسبت به وضعیتی که می شود در آن به شدت عملگرا بود . شاید همه ی اینها نشانه ای از پیری زود رسی باشد که گاهی با همه ی توان به جسم و روحم می تازد و من بدون لباس رزم و تیر و تیغ تنها آغوشم را به رویش می گشایم تا زخم زند بر تنی که از زخم خوردن است که جوان می شود ... تا باد چنین بادا.

 

با افتخار بگویم که کارشناسی ارشدم را در اواخر تیرماه با معدلی بالای نوزده و پایان نامه ای در خور استاد بزرگ همه ی ما آنتوان چخوف به پایان رساندم . دو مقاله ی پدر و مادر دار هم نوشتم که اولی به طبع رسید و دومی در راه پذیرش از تخصصی ترین نشریه نمایش کشور می باشد که امیدوارم از هفت خوان مدرج و مرتفع داوران عبور کند و پلی باشد برای ماراتن بعدی که بی تنفس آغاز کرده ام... خانه ام را تعویض کردم . اسباب کشی و هزاران درد بی درمان قبل و بعد از این ماجرا که خدا را شکر به اتمام رسید . حالا خانه ی دنج تر و آرامتری دارم که شاهد رنج های بی مثال دو سال گذشته نبوده و در همین راستا نمی تواند یادآور آنها باشد . برای من، جوان است و تازه و بی خاطره .نسبت به خانه ی قبلی ام کمی  پیچ و تاب بیشتری دارد که فکر می کنم برای همین بیشتر دوستش          دارم ...بگذریم .

 

موضوع پایان نامه ام «بررسی اهمیت و عوامل تشکیل دهنده ی پایان بندی در درام » با تمرکز بر درامهای اصلی چخوف بود. طی این مدت هر مطلبی که به فارسی درباره ی چخوف می توانستم پیدا کنم خواندم . البته پروسه ی خواندن از یکسال و نیم قبل آغاز شده بود که هر چه جلوتر آمدم با تمرکز بیشتری انجام شد . چخوف تمام نشدنی است باید به پیامبری اش گواهی بدهم که می دهم . من از دهلیز کوچکی وارد شدم اما در سر هر پیچ چندین دهلیز دیگر سر بر می آورد . گاهی خواندنش چنان نئشه ام می کرد که موضوع مورد بررسی را رها می کردم و در متن ها گم می شدم که لذتی داشت وصف ناپذیر ... .میزان درک ،دانش ،تواضع ،تحمل،فداکاری ،وطن دوستی ،مظلومیت،شعور...و هنرمندی این انسان قابل ستایش است . وقتی «سه خواهر » را برای دهمین بار یا شاید بیشتر مرور می کردم مدام به این فکر می کردم که چگونه توانسته است این آدمهای غمگین و تنها را که به شدت به «خودش » نزدیک بوده اند بیافریند.آن ملال نفس بر ،آن خانه های فراخ و تنگ ...بگذریم .

 

جدا ازهمه ی چیزهایی که از چخوف آموختم آنچه در این تلاش برایم آموزنده بود چشیدن لذت پژوهش بر موضوعی کوچک بود.اینکه برای جولان دادن، قطعه زمین کوچکی داری اما اگر خوب مته بزنی ،بکاوی و پایین بروی چیزهایی به دست می آوری که شاید در دشتی وسیع و خوش منظر به چنگ نیاوری . تعمیم این مسئله و دیدن صحت این مدعا در چیزهای دیگر بسیار شادی آور است برایم .

 

هر کس رویایی دارد . تصویرهایی که زمان اکنونش را برای قاب کردن آنها به فنا می دهد . من هم رویا های کوچکی دارم که دارند جوانی ام را به گا می دهند . مثلا داشتن مزرعه ای کوچک در جنوب با یک جفت سگ شکاری و مقداری درخت میوه و چاهی پر آب و کلبه ای آباد و از آنطرف مدرسه ای مدرن که طرحش را ریخته ام برای تعلیم آنچه می دانم و آموختن آنچه نمی دانم . مدرسه ای که در آن جز از هنر و کارجسمی سخنی نباشد . کار جسمی آری . آری ...

 

همیشه «بازگشتی » وجود دارد . بازگشت به آن چیزهایی که در اعماق وجودمان خانه کرده اند .آرامند ،ساکتند ،دیده نمی شوند فقط  مانند «ماده ی تیره ی کیهان » ما را درون خویش فرو می برند . گاهی چند ثانیه از روزی بارانی در  ذهنم تداعی می گردد. صدای بارش باران ،چکمه های کوچک و ارزان قیمتم که پر از آب شده اند ،بوی خاک خیس اهواز ،چند لحظه مکث ، ترس و کشف...و نوجوانی تنها که در غروبی پاییزی از  مدرسه راهنمایی«سروش » باز می گردد ... لحظه هایی هستند که هیچ جذابیت دراماتیکی ندارند ،هیچ قابی ندارند ،با ماژیک خوش رنگی بزک نشده اند اما آنها «ماده ی تیره ی زندگی مان » هستند . چیزهایی هستند که وجودمان را منقبض می کنند، در خود فرو می برند ،بازمی گردانند... بگذریم .

 

بنفشه های آفریقایی ام بعد از چند ماه گل داده اند و من مدام فکر می کنم که این معجزه ی لب هایی ست کوچک و صورتی که گاهی بر روی برگهایشان نشسته ...


* این پست گرم را به دوست خوبم محسن شفیع زاده که در سرزمینی سرد سکنا دارد تقدیم می کنم . و سپاس بی کران دارم از همه ی دوستان نازنینی که اینجا را می خوانند ... .   


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در شنبه چهارم آبان 1392 و ساعت 3:26 |

* رفته بودم که باز گردم و بنویسم .رفتم و باز نگشتم و البته نوشته ام و نه در اینجا.اما حالا آمده ام که بنویسم و البته در اینجا:

از شروع درس خواندن دوباره ، دوسالی می گذرد .چند روزی است که کارهای اداری پروپوزال تصویب شده را هم تمام کرده ام و حالا از این تحصیل «دفاع » اش باقی مانده که امیدوارم بتوانم «حمله » ی پر گرد و غباری ترتیب دهم و شوری بیافرینم هر چند تا به امروز کار زیادی نکرده ام .راستش را بخواهید خسته ام .آنقدر که دوست دارم در شیب کوهی دراز شوم و تا انتهای بهار بخوابم . تجربه های فشرده ای را در زمانی کوتاه از سر گذرانده ام .گاهی در آن میانه حس کرده ام تحمل این آوار از توانم خارج است.فکر می کردم زمان فروپاشی ام نزدیک است و چیزی به انفجار بزرگ باقی نمانده .چیزی سینه ام را می فشرد و چشمهایم را تر می کرد.اما آه ازتحمل این موجود دو پا .آه از این صبر ... . میل به زیستن ،دوباره مرا به بزرگراه های این کلان شهر کشورم باز می گرداند و زمانی که از «قلعه مرغی » تا «تهران قشنگه» را زیر پا می گذاشتم مدام صدایی را می شنیدم : جان سختی تو.جان سختی رفیق.

چیز های خوب هم بوده البته .ترجمه انگلیسی و ایتالیایی کتاب اولم ،تجربه ی داوری جایزه گلشیری ،زندگی مستقل با همه ی بالا و پایین هایش ،دوستی های خوب و تازه و از همه مهمتر باز شدن افق های تازه ای در زندگی ام که تا به حال نمی شناختم وبه مخیله ام نمی رسید وانگار این دوران طاقت فرسا را باید می گذراندم تا چهره عیان می کرد اما با همه اینها راستش خسته ام رفیق و البته این خستگی از نوع دیگر است.

«خستگی » چهره ای جدید از خودش نشان داده است . حالا خستگی را بسیار نزدیک به «پختگی » حس می کنم.یک لحظه هر دو کلمه را کنار هم بگذارید و خیره شان شوید. حالا بلند بلند بخوانید. اختلافشان تنها در دو حرف «پ» و«س» است و البته اولویتی در چینش ها. اینها حروف جادویی این تفاوتند.پیرها اغلب انسانهای پخته ای به حساب می آیند که سرد و گرم روزگار را چشیده اند و رازهای جهان را می دانند اما این فقط یک روی سکه است . آنها آدمهایی پخته اند نه برای اینکه بسیار می دانند بلکه برای اینکه بسیار خسته اند . خسته از شکست های فراوان و تجربه هایی پرشور و البته بی سرانجام در برابر آن نقطه ی پایانی که روبروی همه ماست. و چه سرانجامی زیباتر از یک خستگی پر و پیمان و بعد از آن خوابی ابدی . من عاشق این پیرهای کند و خسته و خندانم که آرام به تماشای زندگی می نشینندو در برابر هر اتفاق پر هیاهویی تنها خمیازه ای ... بگذریم .

**سال دارد تمام می شود . سی ودوسال شش ماه از زندگی ام گذشته و فکر می کنم باقی اش هم به همین سرعت خواهد گذشت.چیزی که خوشحالم می کند اینستکه آنطوری که می خواسته ام زیسته ام و برای لحظه هایم تصمیم گرفته ام آنگونه که دوست می داشته ام .آه که چقدر گاهی سخت بوده رفیق.در شش ماه گذشته برای داوری گلشیری نزدیک به چهار هزار صفحه داستان خوانده ام ،پنج درس تخصصی با پیپر ها و لکچرهاشان را از سر گذرانده ام ،دو پروپوزال حسابی نوشته ام و مقادیر زیادی نمایش نامه و فیلم خورده ام .کاش مجال و حوصله ای بود که درباره شان می نوشتم .«ورزش » به زندگی ام باز گشته و سعی می کنم روزانه یک لیوان شیر بنوشم.

*** وقتی «رقصنده در تاریکی» را می بینی یا «فیل » را و بعد می روی «پله آخر » را می بینی دوست داری هر چه توی معده ات هست بالا بیاوری همان جا ،توی سینما ی شیک و خلوت و هی به این فکر کنی که چرا بازیگر محبوب وطنی ات نمی فهمد هیچ وقت کارگردان خوبی نبوده و نیست و آیا نخواهد شد؟!


**** کسی را می شناسم که به فکر گلهاست به فکر ماهی هاست.


***** سپاسگزار همه دوستان مهربان و با وفای این صفحه هستم و پیشاپیش سال جدید را تبریک می گویم . شاد و پایدار رفقا.


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 و ساعت 16:31 |

*این روزها به چه چیزی می شود فکرکرد؟ آیا سالهای قبل آرامتر بوده ام ؟ چرا همه چیز اینقدر آشفته و رو به انحطاط است ؟ چراهمیشه دیر رسیده ام ؟ زمان حال من کجاست ؟ چقدر خسته ام . مدام تخلیه می شوم . تخلیه می کنم . از همه چیز خودم را می رهانم . ته ذهنم چی وول می خورد ؟  میزان بی تفاوتی ام مرا را به وحشت می اندازد . چرا چیزی نمی خواهم ؟ دوست دارم سبک شوم . سبک تر . سبک تر . دوست دارم دود شوم بروم بالا ،بروم پایین ، لای لباسهایی که تنگ بدن هایی هستند . دوست دارم فاصله ایجاد کنم . باز کنم . باز کنم . باد شوم . محو شوم . از بودن بیزارم ... این روزها« چخوف »می خوانم . زندگینامه اش را به قلم «هانری تروایا». برای بار دوم . بار سوم . توی محله هاشان طاعون هست ،سگ هست ، سل هست ،موسیقی هم هست ،نقاشی ،ودکا ، دیوانگی ،خدا... .پایان نامه ام یحتمل در باب اوست .درام هایش البته . درباره نقطه روشنی در انتهای تیرگی ها . باید مطمئن شوم توهم نیست . نباید باشد . باید درست نگاه کنم . نگاه کنم .پایان هایی رهایی بخش .

** دو و نیم روز رفتم اهواز.خیلی کم بود .خیلی زیاد بود .تردید و تعلیق ویژگی این روزهاست .چیزی نمی دانم .لا ادری گری مرامم شده. گرم بود و لایه ای از خاک بر همه چیز. حاشیه نشینانی گرسنه و تشنه ،شهر را می میکدند.حاشیه نشینانی پر از شور زندگی ،پر از جماع ،پرازعربده ، پر از زندگی ....آری زندگی . کسانی که سهم شان را از زندگی می خواهند و حتمن هم می گیرند. چرخیدم توی شهر. چرخیدم لای همه چیز . خیلی وقت است به چشمهای آدمها خیره نمی شوم انرژی زیادی از من می گیرد. چیزهایی در من تمام شده .  

*** تابستان گذشت. من کار کردم . بیشتر کار کردم . باقی اش هم خوب بود . شکایتی ندارم ، اما شادهم نیستم . یاغی .یاغی . ریشه این واژه را می دانید؟! لاغرتر شده ام . از مرزی عبور کرده ام که هنوز نمی دانم چیست .به زودی می شناسمش.

**** دارم داستان کوتاهی می نویسم برای مجله ای . خوابم می آید . سیگار می کشم. سر کار نمی روم . زل می زنم به روبرو. افسردگی شدید دارم . می دانم . ترسناک نیست. غمگینانه است . خنده ام می گیرد. تلاشی نمی کنم .تلاش نکن . فقط دراز بکش.می نویسم .نسکافه می خورم. کسی چیززیادی نمی داند .هیچ کس چیزی نمی داند .

***** فیلمهای «tomboy» و «high art» را ده بار می بینم . به هرکس دوست دارم می دهمشان .

****** اندیشه ی چخوف هم بدبینانه است .این حقیقتی است ،اما چنین اندیشه ای ناپایدار است. او به پیشرفت،به کمال انسان و به پیدایش زندگی بهتر اعتقادی بیش و کم خوش خیالانه داشت.با این همه چخوف ماده باور و نامعتقد،همزمان رگه ای ژرف و ماندگار از عرفان در خود می شناخت،پیش اگاهی تشویش آمیزی داشت از چیزی که به تمامی تعریف نمی توانست. آنچه به آثارش هاله ای از حقیقت می داد ترکیب آنها از گرمی انسانی و روح علمی بود.به رغم وارستگی اش از این نکته آگاه بودکه شیوه ای نو در اندیشه و نویسندگی روسیه پدید آورده است. به گورکی گفت:«راه هایی که من گشوده ام بکر و گام نخورده خواهند ماند.این تنها ارزش من است.(از کتاب چخوف /هانری تروایا)

******* دوست داشتم چیزهای کثیف تر و جانانه تری بنویسم کمی خودم را کنترل کردم . به زودی خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 و ساعت 13:12 |

*برای چندمین بار فیلمهای «اودیارد» را می بینم . وقتی خسته ام وقتی بریده ام وقتی می خواهم بروم یک جایی فریاد ی بکشم از ته گلو . آدمهای فیلمهایش مجبورند شرایط را لحاظ کنند اما بعد با آن شرایط به گونه ای که می خواهند رفتار می کنند . از ترکیب شرایط محتوم و خواسته های آنها چیزی آزاد می شود که آنقدر دوستش دارم که می خواهم بلند شوم و لپ تاپ بیچاره را خرد و خاکشیر کنم . گاهی همه چیز با هم آوار می شود . مثل بهمنی سنگین و سرد . مهم اینستکه هول نکنی رفیق. باید آرام بروی سراغشان . مثل یک شبح، بی صدا و نرم . تک تک گلوی همه شان را بجوی . آنقدر آرام که برگهای دو گلدان بنفشه آفریقایی ات تکان نخورند . مهم اینستکه وقتی دهانت از مزه خون شور شده است خوشحال باشی و راضی .

**گاهی مجبوری بجنگی برای زندگی ات . برای چیزهایی که دوست داری داشته باشی ،حتی برای چیزهایی که نمی خواهی داشته باشی . این روزها می جنگم . بازوهایم لاغرند اما طاقت می آورند . گاهی ازشان خواهش می کنم ،گاهی تشری می زنم ،گاهی به پایشان می افتم . خسته می شوم اما خسته نیستم . خسته می شوم و می خوابم و می خورم و دوباره سرحالم و باز هم خسته می شوم . شرمنده ی بدنم هستم . این روزها پاهایم کوهپیمایی می خواهند در دامنه های جنوبی زاگرس ، کتف هایم «شنا کردن»  در رودخانه های سرد جنوب ، شش هایم دود سیگاری می خواهند که وقت پیاده روی با دوستان همدل تدخین شده باشد ، پوستم هرم گرمای عصر خیابانهای اهواز ،معده ام غذایی که گرم باشد و پرازادویه و گوش هایم صدای پدرومادرم را در آن خانه پدری در «کمپلو ».... اینها نشان می دهد کمی زاییده ام ،کمی بیشتر از زایش . اشکالی ندارد درد زایمان را همه باید بکشند.زایمان درد دارد خیلی هم درد دارد اما تولدی پشتش خوابیده که اگرهرازچندی نباشد بوی گندیدن را اول ازهمه خودت می فهمی. همیشه در زندگی ام کسانی بوده اند که خواسته و ناخواسته پوستم را کنده اند . یعنی آنقدر از بودنشان آموخته ام و رنج کشیده ام که نزدیک بوده جانم در برود . همیشه هستند. همیشه کسانی را می بینم که این مرض را دارند و مریض ها پیدا می کنند همدیگر را . 

*** ترم دوم بسیار کوتاه تر از چیزی بود که فکرش را می کردم حالا استاد ها شروع نکرده از چگونگی امتحانات پایان ترم می گویند . از روانکاوی لاکان ،از ادبیات تطبیقی ،از کارگاه پیشرفته فیلمنامه نویسی ، از نمایشنامه ای چهل صفحه ای ...بی خیال رفیق این روزها هم تمام خواهد شد و بازهم برای من فقط لحظه هایی خواهد ماند فقط لحظه هایی... . 

**** رمانم پیش می رود تا ببینم چه خواهم کرد ....امیدوارم ... .

***** دوستان نازنینم« صدیقه و حر» کودکی در راه دارند که به زودی پا به این جهان خواهد گذاشت کاش بشود قبلش هر دو را ببینم و بعدش هر سه را به سلامتی و شادی .


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 22:27 |