X
تبلیغات
آن گوشه ی دنجِ سمت چپ

* رفته بودم که باز گردم و بنویسم .رفتم و باز نگشتم و البته نوشته ام و نه در اینجا.اما حالا آمده ام که بنویسم و البته در اینجا:

از شروع درس خواندن دوباره ، دوسالی می گذرد .چند روزی است که کارهای اداری پروپوزال تصویب شده را هم تمام کرده ام و حالا از این تحصیل «دفاع » اش باقی مانده که امیدوارم بتوانم «حمله » ی پر گرد و غباری ترتیب دهم و شوری بیافرینم هر چند تا به امروز کار زیادی نکرده ام .راستش را بخواهید خسته ام .آنقدر که دوست دارم در شیب کوهی دراز شوم و تا انتهای بهار بخوابم . تجربه های فشرده ای را در زمانی کوتاه از سر گذرانده ام .گاهی در آن میانه حس کرده ام تحمل این آوار از توانم خارج است.فکر می کردم زمان فروپاشی ام نزدیک است و چیزی به انفجار بزرگ باقی نمانده .چیزی سینه ام را می فشرد و چشمهایم را تر می کرد.اما آه ازتحمل این موجود دو پا .آه از این صبر ... . میل به زیستن ،دوباره مرا به بزرگراه های این کلان شهر کشورم باز می گرداند و زمانی که از «قلعه مرغی » تا «تهران قشنگه» را زیر پا می گذاشتم مدام صدایی را می شنیدم : جان سختی تو.جان سختی رفیق.

چیز های خوب هم بوده البته .ترجمه انگلیسی و ایتالیایی کتاب اولم ،تجربه ی داوری جایزه گلشیری ،زندگی مستقل با همه ی بالا و پایین هایش ،دوستی های خوب و تازه و از همه مهمتر باز شدن افق های تازه ای در زندگی ام که تا به حال نمی شناختم وبه مخیله ام نمی رسید وانگار این دوران طاقت فرسا را باید می گذراندم تا چهره عیان می کرد اما با همه اینها راستش خسته ام رفیق و البته این خستگی از نوع دیگر است.

«خستگی » چهره ای جدید از خودش نشان داده است . حالا خستگی را بسیار نزدیک به «پختگی » حس می کنم.یک لحظه هر دو کلمه را کنار هم بگذارید و خیره شان شوید. حالا بلند بلند بخوانید. اختلافشان تنها در دو حرف «پ» و«س» است و البته اولویتی در چینش ها. اینها حروف جادویی این تفاوتند.پیرها اغلب انسانهای پخته ای به حساب می آیند که سرد و گرم روزگار را چشیده اند و رازهای جهان را می دانند اما این فقط یک روی سکه است . آنها آدمهایی پخته اند نه برای اینکه بسیار می دانند بلکه برای اینکه بسیار خسته اند . خسته از شکست های فراوان و تجربه هایی پرشور و البته بی سرانجام در برابر آن نقطه ی پایانی که روبروی همه ماست. و چه سرانجامی زیباتر از یک خستگی پر و پیمان و بعد از آن خوابی ابدی . من عاشق این پیرهای کند و خسته و خندانم که آرام به تماشای زندگی می نشینندو در برابر هر اتفاق پر هیاهویی تنها خمیازه ای ... بگذریم .

**سال دارد تمام می شود . سی ودوسال شش ماه از زندگی ام گذشته و فکر می کنم باقی اش هم به همین سرعت خواهد گذشت.چیزی که خوشحالم می کند اینستکه آنطوری که می خواسته ام زیسته ام و برای لحظه هایم تصمیم گرفته ام آنگونه که دوست می داشته ام .آه که چقدر گاهی سخت بوده رفیق.در شش ماه گذشته برای داوری گلشیری نزدیک به چهار هزار صفحه داستان خوانده ام ،پنج درس تخصصی با پیپر ها و لکچرهاشان را از سر گذرانده ام ،دو پروپوزال حسابی نوشته ام و مقادیر زیادی نمایش نامه و فیلم خورده ام .کاش مجال و حوصله ای بود که درباره شان می نوشتم .«ورزش » به زندگی ام باز گشته و سعی می کنم روزانه یک لیوان شیر بنوشم.

*** وقتی «رقصنده در تاریکی» را می بینی یا «فیل » را و بعد می روی «پله آخر » را می بینی دوست داری هر چه توی معده ات هست بالا بیاوری همان جا ،توی سینما ی شیک و خلوت و هی به این فکر کنی که چرا بازیگر محبوب وطنی ات نمی فهمد هیچ وقت کارگردان خوبی نبوده و نیست و آیا نخواهد شد؟!


**** کسی را می شناسم که به فکر گلهاست به فکر ماهی هاست.


***** سپاسگزار همه دوستان مهربان و با وفای این صفحه هستم و پیشاپیش سال جدید را تبریک می گویم . شاد و پایدار رفقا.


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 و ساعت 16:31 |

*این روزها به چه چیزی می شود فکرکرد؟ آیا سالهای قبل آرامتر بوده ام ؟ چرا همه چیز اینقدر آشفته و رو به انحطاط است ؟ چراهمیشه دیر رسیده ام ؟ زمان حال من کجاست ؟ چقدر خسته ام . مدام تخلیه می شوم . تخلیه می کنم . از همه چیز خودم را می رهانم . ته ذهنم چی وول می خورد ؟  میزان بی تفاوتی ام مرا را به وحشت می اندازد . چرا چیزی نمی خواهم ؟ دوست دارم سبک شوم . سبک تر . سبک تر . دوست دارم دود شوم بروم بالا ،بروم پایین ، لای لباسهایی که تنگ بدن هایی هستند . دوست دارم فاصله ایجاد کنم . باز کنم . باز کنم . باد شوم . محو شوم . از بودن بیزارم ... این روزها« چخوف »می خوانم . زندگینامه اش را به قلم «هانری تروایا». برای بار دوم . بار سوم . توی محله هاشان طاعون هست ،سگ هست ، سل هست ،موسیقی هم هست ،نقاشی ،ودکا ، دیوانگی ،خدا... .پایان نامه ام یحتمل در باب اوست .درام هایش البته . درباره نقطه روشنی در انتهای تیرگی ها . باید مطمئن شوم توهم نیست . نباید باشد . باید درست نگاه کنم . نگاه کنم .پایان هایی رهایی بخش .

** دو و نیم روز رفتم اهواز.خیلی کم بود .خیلی زیاد بود .تردید و تعلیق ویژگی این روزهاست .چیزی نمی دانم .لا ادری گری مرامم شده. گرم بود و لایه ای از خاک بر همه چیز. حاشیه نشینانی گرسنه و تشنه ،شهر را می میکدند.حاشیه نشینانی پر از شور زندگی ،پر از جماع ،پرازعربده ، پر از زندگی ....آری زندگی . کسانی که سهم شان را از زندگی می خواهند و حتمن هم می گیرند. چرخیدم توی شهر. چرخیدم لای همه چیز . خیلی وقت است به چشمهای آدمها خیره نمی شوم انرژی زیادی از من می گیرد. چیزهایی در من تمام شده .  

*** تابستان گذشت. من کار کردم . بیشتر کار کردم . باقی اش هم خوب بود . شکایتی ندارم ، اما شادهم نیستم . یاغی .یاغی . ریشه این واژه را می دانید؟! لاغرتر شده ام . از مرزی عبور کرده ام که هنوز نمی دانم چیست .به زودی می شناسمش.

**** دارم داستان کوتاهی می نویسم برای مجله ای . خوابم می آید . سیگار می کشم. سر کار نمی روم . زل می زنم به روبرو. افسردگی شدید دارم . می دانم . ترسناک نیست. غمگینانه است . خنده ام می گیرد. تلاشی نمی کنم .تلاش نکن . فقط دراز بکش.می نویسم .نسکافه می خورم. کسی چیززیادی نمی داند .هیچ کس چیزی نمی داند .

***** فیلمهای «tomboy» و «high art» را ده بار می بینم . به هرکس دوست دارم می دهمشان .

****** اندیشه ی چخوف هم بدبینانه است .این حقیقتی است ،اما چنین اندیشه ای ناپایدار است. او به پیشرفت،به کمال انسان و به پیدایش زندگی بهتر اعتقادی بیش و کم خوش خیالانه داشت.با این همه چخوف ماده باور و نامعتقد،همزمان رگه ای ژرف و ماندگار از عرفان در خود می شناخت،پیش اگاهی تشویش آمیزی داشت از چیزی که به تمامی تعریف نمی توانست. آنچه به آثارش هاله ای از حقیقت می داد ترکیب آنها از گرمی انسانی و روح علمی بود.به رغم وارستگی اش از این نکته آگاه بودکه شیوه ای نو در اندیشه و نویسندگی روسیه پدید آورده است. به گورکی گفت:«راه هایی که من گشوده ام بکر و گام نخورده خواهند ماند.این تنها ارزش من است.(از کتاب چخوف /هانری تروایا)

******* دوست داشتم چیزهای کثیف تر و جانانه تری بنویسم کمی خودم را کنترل کردم . به زودی خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 و ساعت 13:12 |

*برای چندمین بار فیلمهای «اودیارد» را می بینم . وقتی خسته ام وقتی بریده ام وقتی می خواهم بروم یک جایی فریاد ی بکشم از ته گلو . آدمهای فیلمهایش مجبورند شرایط را لحاظ کنند اما بعد با آن شرایط به گونه ای که می خواهند رفتار می کنند . از ترکیب شرایط محتوم و خواسته های آنها چیزی آزاد می شود که آنقدر دوستش دارم که می خواهم بلند شوم و لپ تاپ بیچاره را خرد و خاکشیر کنم . گاهی همه چیز با هم آوار می شود . مثل بهمنی سنگین و سرد . مهم اینستکه هول نکنی رفیق. باید آرام بروی سراغشان . مثل یک شبح، بی صدا و نرم . تک تک گلوی همه شان را بجوی . آنقدر آرام که برگهای دو گلدان بنفشه آفریقایی ات تکان نخورند . مهم اینستکه وقتی دهانت از مزه خون شور شده است خوشحال باشی و راضی .

**گاهی مجبوری بجنگی برای زندگی ات . برای چیزهایی که دوست داری داشته باشی ،حتی برای چیزهایی که نمی خواهی داشته باشی . این روزها می جنگم . بازوهایم لاغرند اما طاقت می آورند . گاهی ازشان خواهش می کنم ،گاهی تشری می زنم ،گاهی به پایشان می افتم . خسته می شوم اما خسته نیستم . خسته می شوم و می خوابم و می خورم و دوباره سرحالم و باز هم خسته می شوم . شرمنده ی بدنم هستم . این روزها پاهایم کوهپیمایی می خواهند در دامنه های جنوبی زاگرس ، کتف هایم «شنا کردن»  در رودخانه های سرد جنوب ، شش هایم دود سیگاری می خواهند که وقت پیاده روی با دوستان همدل تدخین شده باشد ، پوستم هرم گرمای عصر خیابانهای اهواز ،معده ام غذایی که گرم باشد و پرازادویه و گوش هایم صدای پدرومادرم را در آن خانه پدری در «کمپلو ».... اینها نشان می دهد کمی زاییده ام ،کمی بیشتر از زایش . اشکالی ندارد درد زایمان را همه باید بکشند.زایمان درد دارد خیلی هم درد دارد اما تولدی پشتش خوابیده که اگرهرازچندی نباشد بوی گندیدن را اول ازهمه خودت می فهمی. همیشه در زندگی ام کسانی بوده اند که خواسته و ناخواسته پوستم را کنده اند . یعنی آنقدر از بودنشان آموخته ام و رنج کشیده ام که نزدیک بوده جانم در برود . همیشه هستند. همیشه کسانی را می بینم که این مرض را دارند و مریض ها پیدا می کنند همدیگر را . 

*** ترم دوم بسیار کوتاه تر از چیزی بود که فکرش را می کردم حالا استاد ها شروع نکرده از چگونگی امتحانات پایان ترم می گویند . از روانکاوی لاکان ،از ادبیات تطبیقی ،از کارگاه پیشرفته فیلمنامه نویسی ، از نمایشنامه ای چهل صفحه ای ...بی خیال رفیق این روزها هم تمام خواهد شد و بازهم برای من فقط لحظه هایی خواهد ماند فقط لحظه هایی... . 

**** رمانم پیش می رود تا ببینم چه خواهم کرد ....امیدوارم ... .

***** دوستان نازنینم« صدیقه و حر» کودکی در راه دارند که به زودی پا به این جهان خواهد گذاشت کاش بشود قبلش هر دو را ببینم و بعدش هر سه را به سلامتی و شادی .


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 22:27 |

 «نینا هنر را همچون شاهراه درخشانی به سوی جلال و شکوه می دانست ،هنر را رویا یی زیبا می دید . و آن گاه قدم به زندگی می گذارد و زندگی چه موانعی بر سر راهش و چه بار سنگینی بر شانه های ضعیفش می نهد ! مردی که او را تا سر حد پرستش دوست می دارد ،ترکش می کند . فرزندش می میرد . به زودی در می یابد که از هیچ کس انتظار کمکی نیست . استعداد پرورش نیافته ی هنریش بی پناه مانده است . نخستین قدم هایی که در عالم هنر برداشته چه بسا سر تا سر زندگیش را تباه کند . محبوبش به تئاتر ایمانی ندارد و همواره آرزوها و رویاهایش را به تمسخر می گیرد . کم کم خود او هم ایمانش را از کف می دهد ،مایوس می شود .نینا در اخرین ملاقاتش با ترپلف می گوید :«...و بعد ،درد عشق و حسادت ،تشویش دائمی بچه ام ... حافظه ام را از دست داده بودم ،ناچیز و پست شده بودم . بازیم مبتذل شده بود . نمی دانستم با دست هایم چه کنم .چگونه بر روی صحنه بایستم . به صدایم تسلطی نداشتم . نمی دانی چقدر وحشتناک است که انسان حس کند بسیار بد بازی می کند .»

دختری که زندگیش را با رویا می گذراند ،اینک مجبور می شود با تجار مست محشور باشد و تمام ابتذال عامیانه و پست دنیای هنر پیشگان شهرستانی آن روز را تحمل کند . و علی رغم حساسیت زنانه و روح ظریفش،آن زمانی که رویاهایش را در زندگی واقعی در هم می نوردد،می تواند تلاش کند و خود را نجات دهد . و در ازاء چه رنج ها این حقیقت را بیاموزد که « برای  ما هنر پیشگان و نویسندگان مساله اساسی شهرت نیست ،شکوه و جلال و آنچه من در آرزویش بودم نیست ،مساله اساسی قدرت تحمل است ،این است که بدانیم چگونه صلیب خود را بر دوش بکشیم و ایمانمان را از دست ندهیم . من ایمان دارم و کمتر رنج می کشم و زمانی که به حرفه ام می اندیشم دیگر از زندگی ترسی ندارم .»

و این کلماتی غرورآمیز است . کلماتی است که به قیمت جوانی آموخته شده است ،به قیمت یک عمر تجربه ی تلخ ،به قیمت رنج هایی که تنها هنرمندی با آن آشنا است که مجبور شده آن چه را که از آن نفرت داشته است انجام دهد ،مجبور شده خودش را ،چهره اش را که بر روی صحنه از خجالت رنگ می بازد ،فقر هنریش را از نداشتن سبک ادبی ،تحمل کند .»

*از مقدمه ی کتاب «مر غ دریایی» نوشته ی «آنتوان چخوف»/ به قلم « ولادمیر یرمیلوف» / برگردان استاد کامران فانی/ نشر قطره

** باز هم با تاخیر آمده ام . نوشته ام و می روم تا به کی ؟ زندگی ام شلوغ تر و سخت تر شده است . مدام خوابم می آید و باید به چیزهای متفاوتی فکر کنم و کارهای متفاوت تری انجام دهم . این عین زندگی است . زندگی من . در این مدت چیزهای زیادی خوانده ام ، دیده ام حتی شنیده ام اما هیچکدام به اندازه خواندن چخوف سر حالم نیاورده . یکجور کشف دوباره . مرغ دریایی را فکر کنم در این دو ماه چهار بار خوانده ام با مقدمه بی نظیر یرمیلوف . مجال همیشه کوتاه است . همیشه برای من کوتاه است . هنوز این مشکل را تمام نکرده ام بعدی می آید و هنوز این کار را به سرانجامی نرسانده ام بعدی سرک می کشد . این حس ناتمامی را این روزها بیشتر از هر روزی حس می کنم . آدمها ی دور و برم بیشتر شده اند و من اعتیاد غریبی دارم برای شنیدنشان و این از همه چیز فرساینده تر است و البته لذت بخش تر. دانشگاه چیز دندان گیری ندارد . استاد ها بسیار خسته اند و عجول و انگار سالهاست دیگر  تعجب نمی کنند . گاهی که یکیشان کمی ذوق می کند وقت درس دادن کمی امیدوار می شوم اما در نهایت باز هم خودت هستی و جاده ی خلوت . فکر می کردم بیشتر از اینها خواهم نوشت اما آن چیزی که می خواستم  بنویسم گم کرده ام . روزهای بهتری خواهد آمد . هیچ نشانه ای وجود ندارد . اما من حس شان می کنم.

*** خسته ای /می دانم / می لرزی/ می بینم /  زمان توقف نیست رفیق/ برقص /بتاز /آتش بزن/ شادم کن .

پی نوشت : خبر شادی بخش رسید. انتشارات ایتالیایی «پونته33 » قصد دارد «آن گوشه ی دنج سمت چپ » را به ایتالیایی ترجمه کند . قراردادش امروز رسید.احساس غریبی دارم رفیق.یکجور  رفتن از اتاقی که دوستش داری ولی می دانی بیرونش دنیای دیگری است .

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 16:17 |

می دانی رفیق وقتی چیزی یا کسی را مدتی رها می کنی ،بازگشت به آن با کمی دشواری همراه می شود . مدتی نبودن ،رفتن ،تغییر کردن و بازگشتن . شاید یکی از راههای ارتباط دوباره این باشد که درباره آن «نبودن » حرف بزنی و دراینجا من باید با این صفحه ی آبی خوش رنگ بگویم کجا بوده ام و چه کرده ام و چرا ؟شاید ،شاید آنوقت دوباره بتوانیم به هم باز گردیم . اما این بازگشتی است دوباره یا شروعی دیگر ؟از این بازی پایان ناپذیر کلمات که بگذریم این می شود :

سپیده دم بیست و چهارم تیر نزده بود که ماشینم را انداختم توی جاده به قصد سفری رویایی به شهرم . خالی بودم . خالی شده بودم از گرما از آفتاب از خودم . خیلی وقت بود درست و درمان نرفته بودم . دلم می تپید . می دانستم گرمای هوا در روز به شصت درجه رسیده و رطوبت به بالای نود درصد. می دانستم خانه پدری خالی از هر وسیله رفاهی است .می دانستم کولرها پر ازخاک و غبار سرخ هستند . می دانستم . چهار و نیم صبح زدم به چاک جعده هم از شوق زودتر رسیدن و هم از ترس پلیس راه و گیر دادن های احتمالی به شیشه های دودی ماشین مشکی ام که حالا مشکی تر شده بود. ماه نقره ای بود و خندان در آسمان سرمه ای کویر میانی ایران . راندمش با شیشه های تا آخر پایین کشیده . جاده ،موزیک ،باد و صبحی در آستانه طلوع برای آدمی مثل من کافی است که نخواهم بدانم «از کجا آمده ام و به کجا می روم و برای چه » و از این پرت و پلاها یی که پدرانمان بافته اند سالها و به جایش فقط لبخند می زدم و دهانم را باز می کردم تا باد تویش بچرخد و بچرخد و نگاه می کردم به آسمانی که از سرمه ای تیره به کبودی باز می رسید و نزدیک قله ها رگه هایی از آبی روشن داشت . همان آبی آسمانی معروف.

به اهواز فکر می کردم ،به کارون ،به نخل ها و به اینکه آنها هم به من فکر می کنند ؟ به ساعت دو نیمه شب، روی پل محبوبم ،به دویدن در مسیر همیشگی و خلا جاودان آن خیابان ها در سکوت شب . و به همه جای آن شهر که مرا پناه داد در روزهای سخت و به اینکه من عاشقش هستم رفیق. به تحقیقات میدانی رمان فکر می کردم برای بعضی فصول .به آدمهای متلونی که باید می دیدم و حرف می زدم ،می زدم ،می زدم . به دوستانی که می خواستند از ایران بروند و رفتند . و به همه آنهایی که رفته اند و خواهند رفت . و به دوست نازنینم دکترعلی حقیقی که صبورانه و به تنهایی و شرافتمندانه شهرش را دوست دارد و برایش کار می کند . وبه یخ فروش پیر که اگر یک روز یخ نمی فروخت ذوب می شدم در آن گرما . وبه این که آیا هنوز سر جایش است...

گله ای سگ ،خسته از ولگردهای شبانه ،دراز شده بودند روی شانه جاده . نرسیده بهشان بلند شدند و پارس کنان موازی ماشین  دویدند .سرعتم را کم کردم و تماشایشان کردم و شنیدمشان. آی سگ ها آی دوستان همیشگی . ومن همچنان فکر می کردم و ماشین رانده می شد و هوا روشن و من «من »می شدم . فکر می کردم و می راندم و نمی دانستم چهل و پنج روز آنجا خواهم ماند و شهر را خواهم مکید و کوزه را پر خواهم کرد برای بازگشتی دیگر یا شروعی دوباره؟ ونمی دانستم چند روز بعد خبر قبولی کارشناسی ارشد خواهد رسید و من بعد از سیزده سال دوباره دانشجو خواهم شد البته اینبار در رشته ای دوست داشتنی و همان که می خواستم و البته در تهران بزرگ این شهری که دلبری هایش را تا به امروز تاب آورده ام . تا ببینم چرخ روزگار چه چرخ هایی خواهد زد و چه خواهد شد و چه خواهم شد....

جاده بود و نسیم سرد صبح گاهی و من از «گندمان »رد می شدم و نمی دانستم ....

*این پست رو به کپسول فلوکستین تقدیم می کنم که از من خواست بنویسم و نوشتم و برای تو .


+ نوشته شده توسط مهدی ربی در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 18:24 |