تبليغاتX
آن گوشه ی دنج سمت چپ
«من قادرم در این دنیا به کمک نقاشی و بدون احساس نیاز به خدای مهربان گام بردارم اما من انسانی

رنج دیده ام و نمی توانم بدون آنچه بزرگتر از من است به حیات خود ادامه دهم .تمامی زندگی من در

نیروی خلاقیت خلاصه شده است . می خواهم مردان و زنان را به شکلی جاودانه به تصویر بکشم و آنانی

را که پیش از این با هاله ای قدسی بر گرد سرشان نقاشی می شدند با تاباندن نور و لرزش رنگهای خود

 دوباره بنمایانم.می خواهم عشق میان زن و مرد را به کمک دو رنگ مکمل یکدیگر نشان دهم و این

عشق را با مخلوط کردن رنگها و ایجاد تضاد میان آنها و بیش از همه به کمک لرزاندن رنگها در کنار هم

بنمایانم .می خواهم این کار را با کشیدن حالت روحانی ستاره ای درخشان از میان زمین تیره و تار

نشان دهم .»

*«ونسان ون گوگ» نوشته ی هربرت فرانک -برگردان محمود رامبد- نشر هرمس

**بیانیه ی شماره ی ۹ میرحسین موسوی http://khabaronline.ir/news-11876.aspx

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 13:30 |
آه خدایا چقدر دوست داشته ام توی صورت بعضی ها  فریاد بکشم : کوچولو  کوچولو  کوچولو  کجاست

پستانکت ؟ کجاست پستانکت ؟ ریش و سبیل هایتان را بتراشید پستانک بمکید پستانک بمکید !

باز هم خودم را می خورم .باز هم پشیمانم از محبتی که ریخته ام در جوی .

پی نوشت۱ : گاهی پشیمان می شوم از عمری که گذاشته ام به پای خیلی چیزها خیلی کس ها .

پی نوشت ۲: دوستم می گوید انسانها را رها کن موجودات مهمی نیستند . جنگلهارا دوست داشته

باش . به درخت ها اعتماد کن . دریا را عاشق باش . نمی داند چقدر ... .

پی نوشت ۳:http://eslah.malakut.org/2009/06/post_101.html(آخرین بیانیه ی میرحسین موسوی)

پی نوشت ۴: امیدوارم . امید دارم . امید . به آزادی به انسان به صداقت.

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 19:13 |

*ستاد میر حسین موسوی -اهواز-زیتون کارمندی

** مرتبط :  http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-463.aspx

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 0:39 |
در غیاب تو                                                                                      

گفتگو دارم                              

با تو،

در حضورت

گفتگو با خویش

In your absence

I converse with you

When you are there

I converse with myself 

بدرقه کردم

ماه را

تا دل ابری تیره،

شراب خوردم و خفتم .

I escorted

The moon

Down to the heart of a dark cloud

I drank some win and  fell  asleep

 

*از کتاب «گرگی در کمین » برگزیده ی اشعار.  ترجمه ی کریم امامی و مایکل بی یرد .انتشارات سخن.

** چند وقت است حسابی دارم لذت می برم از نگاه این مرد به جهان . 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 11:30 |
همه ی کتابها را گذاشتم توی کارتن های سیگار و چنان کلاف پیچشان کردم که هزار و اندی کیلومتر را

دوام بیاورد . نگاهشان کردم . اینها دوستان همیشگی من هستند . خسته ام . دوش می گیرم و اصلاح

 می کنم و تیشرت مارک هندوانه ی سبزم را می پوشم و می نشینم پشت فرمان . دوستان نازنینم

چند روزی است ستادی برای میر حسین موسوی بر پا کرده اند دور فلکه ی پارک، زیتون کارمندی . آنجا

هم سبز است جای قشنگی ست . یاد دوم خرداد هفتادوشش می افتم . یاد شب بیداری هایش ،تا

صبح تراکت چسباندن ها ،کتک کاری ها،تهدیدها ،خنده ها ودوستهایی که تا امروز برایم مانده اند . شور

 آن وقتها رفته است مدتهاست یخ زده ام شاید هشت سالی می شود . این روزهای آخری حس

دوستان جوان ترم مرا یاد حال و هوای آنروزهای خودمان انداخته . نمی خواهم مثل پیرمردها با آنها حرف

 بزنم . نمی خواهم سردی ام را حس کنند . کنارشان می ایستم . تراکتها را کمکشان پخش می کنم .

تا دیر وقت در ستاد می مانم . گاهی جمله ای می گویم اما بیشتر نمی توانم .سکوت در گوشت و

پوستم رخنه کرده است . سعی می کنم چشمانم را باز کنم. سعی می کنم بهتر ببینم . یادم می آید

سال قبل که رفته بودم  خانه ی آقای امیر حسن چهلتن تا داستانی برایش بخوانم ،بعد از همه ی

چیزهایی که درباره ی داستان گفت،پررویی کردم و گفتم آقای چهلتن به رسم قدیمی ها چیز دیگری هم

 به من بگویید ،نکته ای که نباید هیچگاه فراموشش کنم ،حرفی که باید آویزه ی گوش کنم . خندید .

سکوت کرد . سرش را انداخت پایین .گفت می دانی مهدی باید تاریخ صد ساله ی اخیر ایران را خوب

بشناسی . نه بعنوان یک داستان نویس نه بعنوان یک روشنفکر نه بعنوان یک کارمند یا مهندس یامعلم .

بلکه بعنوان یک ایرانی آگاه به سرنوشت خویش . باید برایش وقت بگذاری . باید برای تاریخ خواندن وقت

 بگذاری . خوب فکر کنی ما از کجا حرکت کرده ایم و کجا رسیده ایم ! چرا اینجا رسید ه ایم ! یاد داستانها

 و رمان هایش می افتم .« سپیده دم ایرانی»،«تهران شهر بی آسمان» ،... . دم ستاد میر حسین

موسوی بچه ها ایستاد ه اند ، پسر و دختر و پیر و جوان، تراکت می خواهند ،نوار سبز می خواهند

،پوستر می خواهند . بچه ها می گویند  استقبال از میر حسین عالی است . خوشحالم . آرامم . چیز

زیادی نمی خواهم . کسی را می خواهم که راست بگوید و شجاع باشد .همین.

پی نوشت ۱:یادمان باشد میر حسین موسوی را بُت نکنیم باید حرفهایش را به خاطر بسپاریم

و در صورت پیروزی اش از اوبخواهیم به وعده هایش عمل کند . باید یاد بگیریم که همیشه

بخواهیم و پرسش کنیم .

پی نوشت ۲:مجبور شدم برای رفع سوءتفاهم تغییراتی در نوشته ام بدهم . میدانم و میدانید که

میرحسین گزینه ی ایده آل ما نیست به هزار و یک ودلیل نگفته که جایش در اینجا نیست . اما من از آنها

نیستم که انتخابات را تحریم کنم و بگویم رای نمی دهم و ... من یک رای دارم و آن را هم به صندوق 

  می ریزم .انتخابات پروسه ای است که صد سال است برایش خون دل خورده ایم . و عمیقا دوست ندارم

خودخواهانه از دستش بدهیم .

پی نوشت ۳: یادمان نرود که میر حسین است که می تواند در این شرایط برحریف پیروز شود و این

متاسفانه خیلی برایم مهم است .اینکه چرا مردم به آن دیگری(کروبی) کمتر اقبال کرده اند داستان

طولانی تری دارد ! قطار خارج شده از ریل ابتدا باید به ریل برگرددو بعد سرعت بگیرد .  

پی نوشت آخر:امیدوارم میرحسین و کروبی به دور دوم بروند . آنوقت شاید بشود تصمیم بهتری گرفت.

 

+ نوشته شده توسط مهدی ربی در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 21:40 |